صبح داشتم از در مجتمع میرفتم بیرون که سید صدام کرد و مجله ای که مدتها منتظرش بودم رو بهم داد و گفت: پستچی آورده.
با خوشحالی گرفتم و سوار تاکسی شدم. توی ماشین معمولا وقتی نوشته ای رو بخونم سر گیجه میگیرم اما نتونستم تحمل کنم، مجله رو نگاه کردم، روش عکس ۳ تا بسیجی زمان جنگ بود و بالای سمت راستش هم بزرگ نوشته بود حسین
کسایی که توی تاکسی بودن شاید با دیدن چنین مجله ای تعجب کردن، آخه این روزا کمتر از اینجور مجله ها دست مردم دیده میشه.
بازش کردم، اسم کسایی رو اولش دیدم که برام آشنا بودن. یکی یکی صفحه ها رو ورق زدم ، کیفیت صفحه ها و نوشته ها از اون روزایی که من بودم بهتر شده بود، خیلی خوشحال شدم .
دنبال یه داستان دفاع مقدسی میگشتم، اسمش چادر و روسری بود، خوندم، خیلی زود خوندم، گریه ام گرفت، مثل همه داستانای دفاع مقدسی که گریه ام میگیره. اما توی تاکسی نمیشد گریه کرد.
آروم مجله رو بستمو از شیشه ماشین بیرونو نگاه کردم. چقدر حال و هوام عوض شده بود، چقدر دلتنگ این حال و هوا بودم، چقدر همه چیز فرق داشت وقتی توی این حال و هوا بودم، وقتی خداحافظ رفیق همدم لحظه های تنهایی و دلخستگیم بود.
فکه دوباره حال و هوامو عوض کرد
عشق یعنی…


